پارک
کوچولوی مامان، عاشق پارکی و منم سعی می کنم حداقل یک روز درمیان ببرمت پارکوقتی میرسیم به وسایل بازی هیجان رو تو چشمات می بینم.
از شیب سرسره می ری بالا و سر می خوری میای پایین بعداز یک ربع تاب رو می بینی و اشاره می کنی بریم اونجا حالا مگه طاقت صف ایستادن رو داری بعدم که سوار بشی پیاده کردنت داستان می شه.صف طولانی پچه هایی که منتظرن تو پیاده بشی و آدریان خان می گه اصلا دست به تاب من نزنید و جیغ می کشی و به هزار کلک میاریمت پایین و دوباره می ری سراغ سرسره و دوباره ....
امروز که تو پارک بودیم من روصندلی نشستم و تو و بابایی رو از دور نگاه کردم....یاد یه چیزی افتادم .چندسال پیش من و بابایی رفته بودیم پارک بعد از دیدن بچه ها وخوشحالی پدر مادر هاشون ته دلم یه شوقی برای داشتن تو نشست،همونجا از خدا خواستم تا من روزی شاهد بازی کردن بچه ام تو پارک و شادیش باشم...امروز دقیقا همون روز بود و چه روز شیرینی در کنار خانوادم داشتم
و خدایا مرسی ،ممنونم، متشکرم که منو به آرزوم رسوندی.
حالا دیگه دلیل پارک رفتنمون تویی
و اما امروز بخاطره کنجکاوی زیاد زدی شیشه پر از شیره انگور رو شکوندی،این اولین ظرفی بود که می شکوندی،منم زود رفتم دوربین اوردم و از این اولینت عکس انداختم و بابایی کلی بهم خندید،منم گفتم فدای یک تار موی تو.


پارک 
مامان الهه